ترجمه
شعری از : آنتونیا پوتزی
در روزی چنین
روزی اکنده از انوار طلایی خورشید
من
تکه الماسی هستم
که با بی رحمی تمام
با رشته های زمخت نخ بسته شده ام.
تا نتوانم خودم را
در نور خورشید غرقه کنم.
در کنار من هستی
آرامش پر از زندگانی و پر از طراوت گیاهی که دوست دارم
در عین سرگشتگی ام
در آن رسوب کنم .
تا اینکه بتوانم در سرمستی سبزش شریک شوم.
تا اینکه بتوانم درد های تند و تیزم را
در ریشه های ظریف آن خالی کنم
تا اینکه بتوانم جای خودم را
با خاک عوض کنم.
مترجم : اعظم کمالی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ ساعت توسط اعظم کمالی
|
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):