رنگ تازه ای به باورم بپاش




شب تعبیر دیگری دارد

وقتی

روی غربتی قریب تاخت و تاز می کنی.


آرامم باش


تو شاه نشین _ خواب پر ستاره ای 

و بوسه هات

سلاح گرمیست

در لبیک انتقام 


90/2/1


پی نوشت:دنباله دارد اما نه اینجا که در میان خط های  دفترم


برای باورت باید دلیل بیاورم


مثل تمام یک شنبه های دیگه باید سر _ساعت از خونه بزنم بیرون . پسری را که حالا برای خودش مردی شده , همراهی کنم .ببرم سر کلاس درس . بعد برگردم . امروز می خواهم از در که بیرون  میرم  چشم هامو باز کنم . به همه چیز با دقت نگاه کنم . شاید چیزی پیدا بشه که بتونه کمکم کنه ! بتونه تکه تکه هامو جمع کنه . شاید یه گل بتونه این کارو بکنه ! همین که اجازه بده تا تو ریه هام جایی براش باز کنم . شاید هم یه خیابون .خیابونی که اجازه بده ازش رد شم . و مثل بچگی هام بسرم بزنه  که برگردم و از همون خیابون دوباره رد شم .انقدر رد بشم که یادم بره از کدوم طرف اومده بودم و کدوم طرف می خواستم برم. اصلا کجا می خواستم برم. هیچ وقت به یادم نموند کجا می خواستم برم . همیشه گم شدم .گم شدم.گم ......


راستی تو یادت هست . تو میدانی  از کدوم سوی به سمت  تو آمدم . کدام  جاده  بود که مرا به وسعت  کلمات تو رساند .کدام نقطه ات به من پناه داد.که هر چه می کنم ,نمی توانم روی از تو بگیرم . روی از تو برگردانم .

تو یادت هست؟  


 باید باشی تا ببینی که آب _خوش از گلویم چگونه پایین می رود


یاهو ... یاهویی که  نیستی و هستی ات ! پنهان از چشم _من شده ...هو ,را از من بگیر . هوا را از من بگیر . عشق را در من بدم .

.

می گویند آدمی از خاک است .باور نمی کنم .

آدمی بوده که خاک ,هست شده . وقتی قرار باشد پیکر بی جان تو را به خاک بسپارند . خاک, نشان و منزلت از تو می گیرد . بگذار چشم هایم را ببندم و خیال کنم که خاکم . خیال کنم وقتی تو را در اغوشم می گذارند چگونه با موهایت  بازی می کنم .چگونه انگشت هایم را  در میان انگشت هایت جا می کنم . چگونه بلندیهای تنت را فتح می کنم. پرچم از کجا بیاورم!؟چگونه برای تشنگی هایت ,آب می شوم . چگونه ! کلماتت را به گوش می اندازم . چگونه در هوای تو می رقصم . 

من امروز رقاصه ای در میان شهر تو ام . زیر پایم را صاف کن . دست  هایت را بگذار روی شانه ام و در چشم هایم دروغ بگو .



پی نوشت: درد . درد ....درد ......باز هم درد.

می خواهم این خاک بماند و بماند و بماند .

می خواستم خانه تکانی کنم .همه چیز را یک باره بلند کنم و یک باره هم از پنجره پرتشان کنم بیرون .برام مهم نبود گرد و غبار روی سر مرد همسایه می ریخت یا روی بالهای گنجشکی که پایین تر از طبقه ی من روی سیم ها نشسته بود .می خواستم زنگ بزنم به مادرم : بریم شمال . بریم هوا عوض کنیم .من به این هوا احتیاج دارم . به همین هوای مونده .دارم به ریه ام فشار میارم که عمیق تر نفس بکشه .

باید از کسی کمک بخواهم . از او, از تو , از خاک ,از ,هو .یا هو

یاهو ....هو, را از من بگیر ...هوا را از من بگیر ...عشق را از من .....


قرارم نیست




دوووو

دوووو

چی ؟

چی؟



سوزنبان

خسته تر از همیشه

روی ریل  دراز می کشد




امروز هم اگر

خیالی از این جاده بگذرد

تویی

که دوستت دارم را

در دور دست

دیر به دیر 

برایم   تکرار می کنی.


87


از مجموعه ی در دست انتشار (هنوز مونالیزا نبود که من بودم )


بعد از دو سال , هروقت که سراغ این مجموعه می روم. .....باور کن خسته شدم .آنقدر که این ورق پاره ها را دوره کردم و دوره کردم و دوره کردم و هیچ

کاش همان سال 89 چاپ شده بود .