یاهو ... یاهویی که  نیستی و هستی ات ! پنهان از چشم _من شده ...هو ,را از من بگیر . هوا را از من بگیر . عشق را در من بدم .

.

می گویند آدمی از خاک است .باور نمی کنم .

آدمی بوده که خاک ,هست شده . وقتی قرار باشد پیکر بی جان تو را به خاک بسپارند . خاک, نشان و منزلت از تو می گیرد . بگذار چشم هایم را ببندم و خیال کنم که خاکم . خیال کنم وقتی تو را در اغوشم می گذارند چگونه با موهایت  بازی می کنم .چگونه انگشت هایم را  در میان انگشت هایت جا می کنم . چگونه بلندیهای تنت را فتح می کنم. پرچم از کجا بیاورم!؟چگونه برای تشنگی هایت ,آب می شوم . چگونه ! کلماتت را به گوش می اندازم . چگونه در هوای تو می رقصم . 

من امروز رقاصه ای در میان شهر تو ام . زیر پایم را صاف کن . دست  هایت را بگذار روی شانه ام و در چشم هایم دروغ بگو .



پی نوشت: درد . درد ....درد ......باز هم درد.

می خواهم این خاک بماند و بماند و بماند .

می خواستم خانه تکانی کنم .همه چیز را یک باره بلند کنم و یک باره هم از پنجره پرتشان کنم بیرون .برام مهم نبود گرد و غبار روی سر مرد همسایه می ریخت یا روی بالهای گنجشکی که پایین تر از طبقه ی من روی سیم ها نشسته بود .می خواستم زنگ بزنم به مادرم : بریم شمال . بریم هوا عوض کنیم .من به این هوا احتیاج دارم . به همین هوای مونده .دارم به ریه ام فشار میارم که عمیق تر نفس بکشه .

باید از کسی کمک بخواهم . از او, از تو , از خاک ,از ,هو .یا هو

یاهو ....هو, را از من بگیر ...هوا را از من بگیر ...عشق را از من .....