قصه ی ظهر جمعه
با قصه های تو
آنچنان سبک به خواب می روم
که باور نمی کنی
شاهزاده ی صدایت را
چقدر منتظرم.
برایم اسمان و ریسمان بباف
و فکر کن
چگونه این طناب
مرادر سرزمین تو معلق نگه می دارد .
ظهرهای جمعه را
مدام عاشق می شوم وفراموش می کنم
چهل ساله که باشی
هیچ بوسه ای
از خواب بیدارت نمی کند .
89/3
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۲۶ ساعت توسط اعظم کمالی
|
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):