هیچ چیزی دیگر مرا نمی ترساند

نه فنجانی که وارونه می شود

تا فرش را قهوه ای کند

نه صدای شیشه ای که می شکند 

تا کوچه را خبردار کند

نه تو

که تنها به یک سایه ختم می شوی .


چیزی در من به تاخیر افتاده است

چیزی مثل ترس از آژیر  مرگ که نزدیک می شود 

چیزی مثل ترس از ماندن

در بن بست های   کوچه های انتظار

چیزی درست شبیه ترس از تنهایی .

وقتی که  نزدیک می شوی

نزدیک تر






پ.ن:

اگر حرفی باشد خواهم زد .