یارا مددی کن , تو هم آنیُ هم اینی
قران را می گذارم میان مان
چشم هایت را می گردانی به سمت دیگری
سمتی که بوی نسترن دیوانه اش کرده
باد هم سر دیوانگی گذاشته , با تو همدستی میکند .
پنجره ها
صدای شبگرد بالاتر می رود
(هر عشقی میمیرد ,خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد )
انگشتهای بی قرارت را لا به لای ریش هایت پنهان می کنی
من به این زخم ها عادت دارم
به این خاموشی ها
صدای قدم هات در گوشم حادثه ساز می شود
من به کاه ی شدن در میان انبار گندم عادت دارم
به تنها سایه ای از تو
قران را بر می دارم
تو از ابتدا هم نبودی
دوباره خواب نما شده ام
.......
تو
در کوچه های فرسوده ی شهر کوچکی
برای پنجره های بسته ی شب ,شعر می گویی.
من
شمعدانی کوچکم را از پای پنجره بر می دارم
می گذارم کنار دستم
جایی میان من و تو
پی نوشت: شعر نیست . قرار بود گپی باشد . سالهای قبل نوشتمش .
(هر زیر هم نوشتنی که شعر نمی شود) .
پی نوشت یکی مانده به آخر :دوست داشتن تو مثل زخم تازه ایست که دوست داری مدام دست رویش بگذاری . لمسش کنی . دردش را حس کنی . و به یاد بیاورم چگونه شد که عاشقت شدم.
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):