فانوس
فانوسی بر درختی آویخته
لی لی های پر شتاب کودک همسایه
به عبور پرنده نزدیکم !
به انگشت اشاره ی عابران
ملاحت بوسه ی برگ و باد
به صدای پرنده نزدیک تر.
آفتاب چه سبک بر سرم می نشیند و سایه ام
چه سنگین به دیوار رو به رو
به سیاهی بال کلاغ
نزدیک
نزدیک تر
نزدیک ترینم.
اما تو
در ضیافت فاصله ها
نشسته
انگشت انگشت
ترنج های به گل نشسته ی کاشیها را
شماره می کنی
بادبادکی
فاصله امان را سقوط می کند .
بهار ۸۵
پی نوشت: معتاد شدیم رفت . هرچی میخواهیم ننویسیم نمی شود
یک دستهای منو بگیره
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۲۱ ساعت توسط اعظم کمالی
|
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):