پنجره را باز می گذارم

سمفونی باران آرامم می کند.

گلهای قالی می فهمند

تو می شنوی و دست در  دست بوته ها
 
به رقص در می آیی

لبخند می زنی

ترانه ی مرا ببوس را

چرخ می زنی و من

چه خوشبخت
 
در نگاه  دخترانه ای گم می شوم


ما
 
از تمامی تیرگی ها و شبهای سیاه گذرکرده ایم 

عشق را خرید ه ایم

  قاب گرفته ایم

اما

 شیشه اش را شکسته ایم

تا هوایی بخورد.

ما  چه ساده ریشخند آدمها را

وقتی دستا هایمان در هم گره خورده بود

با فشار انگشتاهایمان به هم
 
پاسخ دادیم.
 
مااز همان ابتدا بغض و کینه  را
 
زیر اولین درخت چال کردیم

و فهمیدیم
 
هیچ گل مصنوعی ای
 
به درد خانه  نمی خورد
 
چرا که باران را نمی فهمد و بهار را آبستن نمیشود


و همین که احساس کردیم خوشبختیم
 
ضبط صوت را شکستیم
 
تا از صدای باران لذت ببریم

تو
 
هنوز چرخ می زنی
 
من

خودمرا برای میهمانی لبان تو

 آماده می کنم


(مرا ببوس

مرا ببوس

برای آخرین بار)

 

خزان 82.

 


پی نوشت: تقدیم به تمام کسانی که فکر می کنند کارهای قدیمیم بهتر از کارهای فعلی ست . امروز کمی دلخورم از دست کسانی که خوشگل رو نویسی میکنند . ای ول

خیلی جالبه بدانید که امروز اتفاقی یک سری از کارهایم را پیدا کردم( که خودمان  هم چندان بدمان نیامد).