#اعظم_کمالی

دست‌هایم را بالا می‌آورم تا بشمارم, یک, دو .... همانطور که ثابت روی صندلی گردان پشت پیشخوان  نشسته‌ام سرم را می‌چرخانم و دور تا دور اتاق را نگاه می‌کنم, انگار تعداد را جایی نوشته باشم, روی شیشه‌ا‌ی که تا دیروز صبح روی میز وسط سالن پذیرایی بود و امروز نیست, پس این یکی را بی‌خیال, روی شیشه‌ی میز تلویزیون, این یکی را هم بی‌خیال, دیروز چند باری پاکش کردم, حالا می‌فهمم چرا بعضی زن‌ها دچار وسواس می‌شوند, بغض که داشته‌باشی دلتنگ که باشی به جنگ هرچه بروی همانجا می‌مانی و مدام شمشیر می‌زنی, چه حریف جانی در تن  داشته‌باشد چه نداشته‌باشد. امروز بالاخره باید فکرم را عملی کنم, دوباره رو مبلی‌ها را بیرون بیاورم و روی مبل‌ها بکشم, خانه زیادی تاریک شده, همه‌جا تیره و مکدر است, پنجره‌ها قدی‌اند اما دریغ از نور؛ اهالی بیرون نباید بدانند در اندرون چه سازی می‌زنند , تو فقط برقص و بخند. امان از این افکار... دستهایم همین طور بالا مانده‌اند. فکر کنم سه هفته‌ای شده باشد. پس دستهایم را پایین می‌برم, سه هفته‌است که چای‌ام را بدون شکر می‌خورم, سه هفته‌ است بستنی, مارمالاد, دراژه نخورده‌ام, دست‌هایم را سمت پهلوهایم می‌برم,  هنوز همان فرمند, تغییری نداشته‌اند اما سه‌هفته است من شیرینی و هر چیز شیرینی را از بساط زندگی‌ام جمع کرده‌ام و تنها شیرینی‌ام کلماتی بوده‌اند که چون قند در دلم آب می‌شدند. چند روز است بساط این شیرینی را هم ......دوباره دست‌هایم را بالا می‌آورم, یک...دو....چشم‌هایم گرد می‌شوند؛
اوه, چه خبره! فکر کنم امروز  تمام اوقات شریفم را با اتوکشی پر کنم , اول رویه‌ی کرم رنگ  مبل‌ها را بکشم یا ...
دست‌هایم را پایین می‌آورم. 

#زن#روزنوشت_زنانه#افکار_درهم_برهم_زنانه

مهم‌نوشت: #نوشتن همین است, تا بیایی خودت را جمع و جور کنی... نوشته‌ای و رفته‌ای ...و گاهی هم دلت نمی‌خواهد برگردی ببینی چه نوشته‌ای .مثل همین حالای من