از شعر خبری نیست .
انگار همه جا بوده ام.
هر جایی که باید باشم؛از پشت ترافیک خیابان ها گرفته تا پشت هیاهوی آدم ها و دکه ها !
آدم عجیبی شده ام؛آدم غریبی شده ام و این غریبی از جنس همان غربتی است که در پلاک های عجیب شهر پیداست .
انگار امروز همان دیروز است ! همان پریروزی که صدایت پهن شد روی بساط بی خریدار خانه !همان ماه پیش !
وقتی که سرما پوست شهر را خراشید و نرگس ها...
انگار من در دل نرگس ها هم بوده ام.باور نمی کنی ؟!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ ساعت توسط اعظم کمالی
|
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):