مونالیزا
با هم از راه می رسیم
من و صبح
با هم سر یک میز می نشینیم
چای میخوریم
می خندیم
و دست در دست یکدیگر
شعری را که شب
در دهانمان انداخته بود
مزه مزه می کنیم
صبح
به شاعر شدن فکر میکند
من
به جای خالی تو .
1389
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ ساعت توسط اعظم کمالی
|
مراکز فروش کتاب (هنوز مونالیزانبود که من بودم ):