با هم از راه می رسیم 

من و صبح 

با هم سر یک میز می نشینیم 

چای میخوریم 

می خندیم 

و دست در دست یکدیگر 

شعری را  که شب 

در دهانمان انداخته بود 

مزه مزه می کنیم 

صبح

 به شاعر شدن فکر میکند 

من 

به جای خالی تو . 


1389