تولد

پاییز 

میزبان من بود

بهار

میهمان همسایه.

باد 

از سروکول خاطره ها بالا می رفت 

انار 

در ریس به ریس خنده هایم 

غنچه می داد .

دلم ترک داشت 

یاد کسی در دلم بند نمی شد

تو آمدی 

به قصد بند زنی 

تکه ای برداشتی 

بوسه ای گذاشتی !.

پاییز 

میهمان من شد

بهار 

میزبان همسایه.


85

واهمه

از ابتدا اشتباه بود 

تو از درون قاب بیرون بروی و من
 
دست و پایم را
 
از کوچه پس کوچه های انتظار 

بیرون بکشم !.

فکر می کنی 

کدام لباس را می توانی به عطری ببخشی 

که بند بند تنهایی ام را شل می کندو

 شمالی ترین اغوش باد را

به رویت باز می کند .

گاهی می توانم اگر خواستی 

برایت 

زبان تمام روزنامه های ادبی را بر گردانم 

تیترها را عوض کنم و 

با زبانی بیگانه تر بنویسم 

((آلوده ترین لحظه ات را 

با شانه ام 

پاک می کنم((

کافی ست هم پیاله ام شوی 

حالا می خواهم سفره بیاندازم 

تا نان بیاوری 

آب و آیینه را آماده می کنم. 

زمستان88


یک ماه از نبودن مادر بزرگ گذشت!چقدر این روزها به دعای او محتاجیم!