تبليغاتX
بوته ی شمعدانی

لادن

 

 

نگاه کن

این دستمال

نه اندازه ی سر تو بود

نه من.

 

آن روزها درد دیگری داشتیم

درد موشکی که هم عرض اتاق می پرید

مدادمان یادت هست

 مدام می شکست

 و قند  در دهانمان چه زود آب می شد.

 

با اینکه تو کبری بودی و من صغری

شانه هایمان تاب فلسفه نداشت

مادر  راست می گفت یا معلم ؟

خرسهای آسمانی چه وقت می خوابیدند ؟

زهره از خیال چه کسی به رقص می افتاد ؟

 

 زود بزرگ شدیم

اما

گره زدن را از که آموختیم

که  حالا

هر دستمالی روی سرمان سبز می شود

تو نسترن می شوی

من

 لادن

 و قند در دهان همسایه زود   آب می شود .

بیا امشب از این سوال بی جواب بگذریم

باز کردن گره /بازی کودکانه نیست  و دندانهای شیری

هنوز در دهانمان

لق می زنند .

 

تابستان ۸۶

!! نوشته شده توسط اعظم کمالی | | 88/11/03

RSS