برای آب
روشنایی اش را
بارها و بارها دلیل آوردم
تو هم بخواهی می نویسم چگونه محبوب شدی؟!
همین که پاییز را در بشقاب می نهی
دلم هندوانه ای بزرگ می شود
سرخی روی من
همه از توست !.
محبوبم
سرت را به کلمه کلمه ی شعرهایم گرم کن
خودم
پاییز را
از این خانه
دور می کنم.
پی نوشت:
چرا کسی نمی ترسد؟
چرا کسی از دروغ ابایی ندارد ؟
چرا وقتی که ایستاده ای و خواهان آزادی هستی منافق می خوانندت ؟
پی نوشت۲:
دارم شک می کنم
پس خدا حرفهای مرا /آرزوهای مرا همیشه می شنود و و ایراد از خواسته های من است .
شب تاسوعا کتاب ساعتها را نگاهی میکردم با خودم گفتم چرا ما زنان ایرانی آنقدر شهامت نداریم که یکباره خانه را رها کنیم . به خود گفتم کاش می توانستم قید همه چیز را بزنم و به مشهد بروم و این دو روز را در مشهد باشم . نمی دانم چقدر ازته دل بود این خواسته ام که
دیروز خواهرم تماس گرفت و از من خواست سه روزی مراقب فرزندانش باشم تا او به همراه مادرم به مشهد سفر کند برایم عجیب بود من از خدا خواستم و و راهی بود . باشد!فرقی میان ما نیست و نخواهد بود ارزوهایم را به آرزو گفتم . ظهر امروز تماس گرفت که دخترش را همراهش می برد و فقط پسرش نزد من میماند .مسئولیتم کمتر شد . ساعتی بعد مادرم تماس گرفت که خواهر کوچکترم بیمار است و او نمی تواند به مشهد برود و باید در خانه از خواهرم مراقبت کند چرا که نزدیک امتحانات است و دانشگاه شوخی بردار نیست . نمیدانم چگونه شد که هیچ همسفری برای خواهرم پیدا نشد و پیشنهاد نهایی به خودمن داده شد و گرامی همسر هم پذیرفت این سه روز با بچه ها باشد . حالا راهی مشهدم . ابتدا گفتم ای خدا کاش چیز دیگری خواسته بودم .بعد به خودم امدم و گفتم خدایا شکر به درگاه عزیزت میایم و همان جا خواسته هایم را بیان می کنم . شاید امام رضا دستهایم را به تو برساند . آمین.
